عده ای معتقدند که شعر نباید در مورد هجویات باشه. اما واقعیت تلخ برای این دسته افراد اینه که خیلی از شعرای بزگ در دیوان شعریشون یه قسمتی دارند به نام هجویات. افرادی مثل سعدی، عبید زاکانی و … اگه دوست دارید در این ضمینه بیشتر بدونید یه سر به این لینک بزنید
شعری که در پایین میبینید مال عبید زاکانی است با نام
خنده بازار جلق میزن که جلق خوش باشد
وقت آن شد که عزم کار کنیم رسم الحاد آشکار کنیم
خانه در کوچه مغان گیریم روی در قبله تتار کنیم
روزگار ار به کام ما نبود کیر در کون روزگار کنیم
بهر کون تا به چند غصه خوریم؟ بهر کس چند انتظار کنیم؟
کس و کون چون به دست میناید جلق بر هر دو اختیار کنیم!
بنشین ای عزیز تا بتوان به از این در جهان چهکار کنیم؟
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
روز و شب گِرد شهر میپوییم خانه مِی فروش میجوییم
مست شنگولیان بیباکیم فتنه شاهدان مه روییم
بستگان کمند زلفینیم خستگان کمند ابروییم
ایمن از دهر ناجوانمردیم فارغ از روزگار بد خوییم
گر نیفتد بهدست ما کس و کون ما که رندان زور بازوییم
بنشینیم و کیر را بکِشیم جلق خوش میزنیم و میگوییم
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
دوستان کار کیر، بازی نیست! هیچ کاری بدین درازی نیست
کیر من چون علَم برافرازد کم ز سنجاق شاه غازی نیست
پیشه، خر گادنست و جلق زدن و آن دگرها بجز مجازی نیست
هیچ نوعی برای وضع جماع بهتر از رسم بذلهبازی نیست
کیر را پیش کون به سجده در آر زانکه محراب کُس نمازی نیست
کان بده کندهای به دست آور ورت امروز کار سازی نیست
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
کار بی سیم بر نمیآید در رهِ عشق سیم میباید!
اِمرد بی درم نمیخسبد قحبه رایگان نمیآید
خوش بخور مال ورنه از ناگاه در جهَد روزگار، برباید!
پیش اهل دلی به صفا بنشین تا دلت بیاساید
بعد از این ناز کون و کُس کم کش بر تو زین کار هیچ نگشاید
رغم آن قلتبان که کون طلبد کوری مردکی که کُس گاید
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
ما همه جمریان قلماقیم رِند و لفاظ و چست و شفراقیم
روز و شب هموثاق معشوقیم سال و مه همنشین عشاقیم
مُرده دلبر شکّر دهنیم تشنه شاهد سمن ساقیم
بعد از این تَرک کون و کُس کردیم هر دو را گرچه سخت مشتاقیم
ای برادر اگر تو را عقلیست پند ما گوش کن که جلاقیم
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
ای دل از غصه جهان تا چند؟ بیش از این رنج ما و خود مپسند!
دست از کار روزگار بِدار خویشتن را خلاص ده ز کمند
کون و کُس چیست، جز دو دیوانه این یکی بر گُه، آن یکی بر گند
بگذر از هر دو چون جوانمردان تا شوی ایمن از زن و فرزند
آن زمانت که کیر برخیزد بشنو از من، به ریش خویش مخند!
بنشین، در ببند، کف تر کن هر زمان، همچو صوفیان لَوند
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
برِ ما جز می و مغانه مجوی پیش ما جز حدیث عشق مگوی
جز به پهلوی بکروان منشین جز به دکان مِی فروش مپوی
خوش بخور، خوش بخند، خوش میباش تیز در ریش مردک بد گوی
ای نسیم صبا ز روی کرم لطف کن ساعتی بهانه مجوی!
وز زبان عُبید زاکانی برو این حال را به یار بگوی
جلق میزن که جلق خوش باشد جلق در زیر دلق خوش باشد
دیدگاه تازه